header photo

دیدگاه ما نسبت به تئوری منافع

کلوپ بحث

دیدگاه ما نسبت به تئوری منافع

نوشته  «پ.کروپیشو»

  در رابطه با دیدگاه ما نسبت به تئوری منافع که توسط «پ.کروپیشو» کاندیدای علوم فیزیک-ریاضی و عضو انجمن دانشمندان روسیه با گرایشات سوسیالیستی(روسو) ارائه شده است، بارها در مجامع مختلف علمی، سخنرانی ها، مقالات و بیانیه ها مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است. اگر بخواهیم بسیار مختصر در مورد ماهیت این تئوری صحبت کنیم، باید گفت که این تئوری، اثبات انحطاط سیستم حکومتی اداره از بالا، در صورت عدم ارتباط متقابل اداره کنندگان و اداره شوندگان است. تئوری منافع نه فقط در تمامی فرماسیون های انگلیِ ماقبل سوسیالیستی معتبر است، بلکه حتی در دوران ساختمان دولت شوروی.

  در پائین به برخی از نتایج تئوری منافع در فرمول بندی خودِ مبتکرِ این تئوری، «پ.کروپیشو»، اشاره می کنیم، که ما را به بررسی دلایل شکست سوسیالیسم برمی گرداند.

  واضح است که سوسیالیسم و خلاقیت زنده توده ها ، که و.ا.لنین به درستی آن را «فاکتور اصلی جامعه نوین» نامید، تفکیک ناپذیر است. نظام سوسیالیستی برای اولین بار شرایط را برای خلاقیت زحمتکشان در مقیاس وسیع به وجود آورد. این نظام، زنده به این خلاقیت بود. اما آیا تامین امکانات برای این «خلاقیت زنده»، نه در حرف، بلکه در عمل، برای زحمتکشان تضمین گردیده بود؟ به خودی خود روشن است که با کمک یک بیانیه، چنان که تجربه نشان داده است، این «خلاقیت زنده» به وجود نمی آید. گذشته از این، به فراموشی سپرده می شود، و خودِ دولتِ سوسیالیستی متلاشی می گردد. برای «خلاقیت زنده زحمتکشان» ایجاد هدفمند مکانیسم های مشخص در جامعه ضروری است.

  به طور قطع گفته های و.ا.لنین و دیگر رهبران حزب در مورد ساختمان سوسیالیسم، ماهیت آن، محتوی آن، و مشارکت زحمتکشان در آن، درست است. اما با این حال، در نهایت همه ما ماندیم با حوضِ شکسته. چرا؟ تئوری منافع جواب این سئوال را می دهد.

  اهداف رهبران ما زیبا و کارائیِ این اهداف در عمل اثبات گردید. نتایج خیره کننده بود، اما آخرش غم انگیز. تئوری منافع به شکل آماری ثابت می کند که هر گونه هرم حاکمیت، مستقل از اینکه چه اهدافی را در آغاز دنبال می کنند، به تدریج دچار انحطاط می گردند. دقیق تر، به تدریج قشر فوقانی حاکمیت را عناصر جاه طلب و بعد عناصر طفیلی(انگل صفت) غصب می کنند.

  و بدین ترتیب، پروسه «گرایش به انحطاط کشاندن حاکمیت» شکل می گیرد. و این انحطاط حاکمیت نتیجه همان اصلِ هرمی اداره جامعه از بالا به پائین است. و این بخش جدائی ناپذیرِ چنین شیوه اداره کردن است.

  از لحاظ تاریخی، اصل اداره جامعه به کمک هرم حاکمیت تصادفاً به وجود نیامد. این فرزند داهی تمامی قرون طفیلی گری قبل از سوسیالیسم است، که از طرف طبقات طفیلی در دوران پیروزی های طفیلی وار آنان شکل گرفت. این اهرم منحصر به فرد آنان در جهت تسلط عده ای قلیلِ استثمارگر(طفیلی ها) بر اکثریت مطلق جمعیت بود، که از ایفای نقش خود در حاکمیت محروم بودند و از امکانات محدود برخوردار بودند.

  چنین اصلی برای اداره کردن، مطلقا در سیستم های با سمت گیری سوسیالیستس جائی ندارد. چون از لحاظ اصولی با اهداف و اساس ضد طفیلی گری آن در تضاد است و همچنین خطر بازگشت به سیستم طفیلی گری در آن وجود دارد.

  به خاطر عدالت هم شده، باید قید کنیم که در سیستم طفیلی گری چنین ساختمانِ هرم گونه حاکمیت، فقط تا مرحله مشخصی جواب گوی منافع طبقات طفیلی جامعه است. در مرحله عالی رشد سیستم طفیلی گری، یعنی در مرحله تمرکز طفیلی گری و شکل گیری مرکز طفیلیِ ادارۀ جهانی، یعنی مرحله ای که اکنون بشریت در آن قرار دارد، گرایش فزایندۀ انحطاط حاکمیت به خطری جدی برای موجودیت خود بشر تبدیل می گردد. گرایشی که ما در حال حاظر شاهد آن هستیم.

   نمی توان گفت که این ویژگی ها و خطرات حاکمیتِ هرمی از طرف کلاسیک ها بررسی گردیده است. کلاسیک ها خطر پروسه های انحطاطی را درک می کردند و حتی به یک سری تدابیر برای کاهش این خطرات اشاره کرده اند. اما چنان که تجربه نشان داد، توجه جدی به این خطرِ واقعی مبذول نگردیده است  و آن سری اقدامات و تدابیر پیشگیرانه نشان داد که کافی نیست.

   تئوری که بر تضاد دیالیکتیکی بنا شده و تکیه دارد، معلوم نیست که چرا توجهِ خود را بر بنیادی ترین و روشن ترین تضاد متمرکز نکرده است: تضاد خیر و شر که در نهاد طبیعت هر انسان، به نسبت های متفاوت وجود دارد. 

   به بیان دیگر، تضاد خیر و شر را می توان به شکل دیگری فرمولبندی کرد، همچون تضاد طفیلی گری و انسان گرایی.

   طفیلی گری – اساس استثمار

   انسان گرایی – اساس برابری، برادری و پیشرفت و شکوفایی(کمونیسم).

   طفیلی گری – خطوط مشخصۀ تمام فرماسیون های طفیلی قبل از سوسیالیسم است(عصر طفیلی گری).

   انسان گرایی – خطوط مشخصۀ اصول فرماسیون اصولا نوینِ غیر طفیلی(سوسیالیسم - عصر نوین انسان گرایی).

   طفیلی گری و انسان گرایی دارای منافع متضادی هستند.

   حاکمیت شوراها – این بی قید و شرط عالی ترین تصمیمی بود که از طرف مردم و حمایت لنین در ساختار هرم حاکمیت، به امید برطرف ساختن کمبودهای سیستم اداری و تطبیق هرچه بیشتر آن با اصول و ساختار جامعۀ نوین اتخاذ گردید.

  اما هرم حاکمیت، یعنی شیوۀ تابعیت پائین از بالا به جای خود باقی ماند و همراه آن، تضادها و خطر انحطاط.

   البته پس از گرفتن حاکمیت توسط طبقات استثمار شونده، هرم حاکمیت هم در رابطه با توده های مردم، هم از لحاظ ترکیب و هم از لحاظ محتوا، غیرطفیلی خواهد بود. در این جای بحث نیست. این بی چون و چرا، نوین، جوابگوی سیستم اصولا نوینی است که عصر تازه ای را در تاریخ بشریت می گشاید.

   بدون شک، تغییرات سازنده و مترقی، جوابگوی اصولِ سیستم نوین و تکیۀ هرم حاکمیت به شوراهای محلی، به واقعیت تبدیل شد. بدین ترتیب هرم اساسی حاکمیت عملا با پائین عمل می کرد، که این، امکان در نظر گرفتن دیدگاه پائینی ها را افزایش می داد. این، طبیعتا، عناصر سازنده مهمی بود، که خطر موروثی هرم حاکمیت و امکان گسست حاکمیت از مردم را کاهش می داد.

   تمامی اینها امید به پیروزی را نوید می داد. موفقیتهای پی در پی، استثمارگران داخلی و خارجی را دچار شک و حسادت نموده بود.

   اما، زمان گذشت و موفقیتها فقط صرفا به دلیل نارسائیهای خود سیستمِ هرم حاکمیت، فاقد استحکام و تداوم لازم بود و جوابگوی اصولِ انسان گرایانۀ سیستم نوین نبود.

   اینجا باید به چند نکته اصولی اشاره کرد.

   خودِ هرمِ حاکمیت بیشتر از 10 درصد جمعیت را در بر نمی گیرد. این بدان معنا ست که تقریبا 90 درصدِ جمعیت نقشی در حاکمیت ندارند. پس اینجا از کدام «خلاقیت زنده توده ها» می توان صحبت کرد؟ تنها همین، امکان نادیده گرفتن منافع اداره شوندگان را از طرف حاکمیت فراهم می کند.

   از اینجا روشن است که خواستِ لنین در مورد «شرکت فعالانه توده های خلق در اداره کردن» در شرایط سیستم هرم حاکمیت، در مقیاس کامل، اصولا نمی توانست اجرا گردد. و تجربه، هزینه وحشتناک این نارسائی را نشان داد؟.

   حاکمیت بر مبنای طبیعت خود، به شکل اجتناب ناپذیری، امتیازات و برتریهای مشخصی(حتی حداقلِ آنها را)، در مقایسه با اداره شوندگان، برای نمایندگانِ حاکمیت در بر دارد. به همین دلیل نفوذ در حاکمیت برای همه بسیار جذاب است. به خصوص، برای کسانی که تشنه سوء استفاده و دریافت امتیازها و برتری هائی برای منافع شخصی خود هستند، نه در فکر منافع اداره شوندگان(مردم). و این سبب تلاش عناصر بیگانه با سیستم انسان گرا، برای نفوذ در ساختار حاکمیت می گردد.

   امید به اینکه خودِ حاکمیت می تواند به طور تضمین شده، خود را کنترل کند و عناصر بیگانه را خود پالایش کند، غیر واقعی است  و در پراتیک ثابت نگردیده، چون که این غیر طبیعی است.

  دلیل آن، این است که در وجود هر کدام از ما سهمی از خودخواهی ، و سهمی از طفیلی گری(ممکن است ناآگاهانه، اما بر اساس فاکت) وجود دارد. نزد شخصی کمتر، شخصی دیگر بیشتر، سومی خیلی بیشتر از حدّ معمول. اما همیشه و در هر حالتی، هر شخصی انگیزه این را دارد که برای خود استثناء قائل شود. یکی استعداد آن را دارد که غیر ارادی ضعف کمی از خود نشان دهد، دیگری ضعف با اهمیتتری و سومی اگر با انگیزۀ عملی کردن مقاصد و منافع شخصی خود وارد حاکمیت شده است، تا حدّ جنایت و خیانت.

  و این سومی هر چه بیشتر تلاش می کند که بالاتر رود، چون هر چه بالاتر رود، می تواند استثنا های بیشتری برای خود قائل شود. و این تلاشگر با درک تضاد خود با سیستم، تلاش می کند که امنیت خود را حفظ کند، افرادِ مشابه خود را اطرافِ خودِ جمع می کند یا به شیوه هائی آنها را نیز آلوده می کند. بدین ترتیب، قدم به قدم این غدۀ سرطانی رشد می کند و ریشه می دواند. و این همان پروسۀ انحطاط هرم حاکمیت به مثابه سیستم اداره از بالا به پائین است.

  کسی می تواند اعتراض کند و بپرسد، پس ملاحظاتِ عقیدتی چطور می شود؟  پس تئوری که باید تا آخر عمر آن را آموختن و بدون چون و چرا از آن پیروی کردن چی؟ از اینها می پرسیم:«آیا شما زیاد برخورد کرده اید با افرادی که عملکرد خود را بدون انحراف با تئوری انطباق می دهند؟». چنین آدم هائی را می توان با انگشتان دست شمارد. آن هم با ارفاق زیاد.

  انسان در عملکرد خود معمولاً تابع امیال خود است که بازتاب منافع اوست. البته می توان به نحوی منافع را با مواضع تئوریک تنظیم کرد. برخی ها واقعاً آگاهانه تلاش می کنند خود را کنترل کنند، خودداری کنند، تلاش می کنند که به طور غیرارادی از اصولی که آگاهانه قبول کرده اند، پا را فراتر نگذارند. اما بر این مبنا نمی توان سیستم را بنا نهاد. چون که بر مبنای آمار، امکانات وسیعی برای خودسریِ خود باقی می ماند. و باز بر اساس آمار، تاثیر مرگبارِ این خودسری در حاکمیت و از طریق آن در کلِ جامعه گسترش می یابد. اگر انگیزۀ تضمین شده برای جلوگیری از این روند وجود نداشته باشد و برای سد کردن این روند در جامعه تدابیر تشکیلاتی در کل جامعه در نظر گرفته نشده باشد، روند به انحطاط کشاندن سیستم مترقی به حرکت در می آید. در آغاز بسیار کُند، اما به تدریج و دائما گسترش خواهد یافت. در سیستم با گرایش سوسیالیستس تکیه فقط بر حکومت، از لحاظ آماری کافی نیست.

  مکانیسم وارد شدن در ساختار حاکمیت بسیار عقب مانده بود. کسانی که در بالاترین رده ها قرار داشتند از قدرت و تاثیر گذاری عظیمی برخوردار بودند. برای چنین قدرت و تاثیرگذاریِ فوق العاده ای و برای تضمینِ نقشِ مثبت فرد در جامعه، او باید حداقل دارای کیفیات خارق العاده باشد. یعنی حداقل، غیر از اعتقاد و وفاداری خارق العاده به اصول اساسی سیستم، او باید دارای اخلاقیات خارق العاده، هوش خارق العاده، سواد و آگاهی خارق العاده در تمامی عرصه های علوم باشد. یا آمادگی آن را داشته باشد که دائما بیاموزد، یا حداقل دائما به متخصصین عرصۀ دولتمداری مراجعه کند. وجود سواد و مهارت فقط در عرصۀ ادارۀ توده ها ابداً کافی نیست. و این نارسائی ها بارها باعث ماجراجوئی های بررسی نشده، نادرست و خطرناک گردیده که زیان های جدی را متوجه جامعۀ در حال ساختمان نموده بود.

    مکانیسم ورود به سطح بالای حاکمیت، اساساً بر مبنای توان اداره کردن و غالباً بر اساس فعالیت های نمایان(جلوی چشم بودن) قرار داشت. در نتیجه، امکان ورود کسانی به حاکمیت فراهم شد که فقط تلاش داشتند پشت سُکان قرار بگیرند و برانند! به کجا؟ مهم نیست! فقط  سُکان در دست آنها باشد. ما این را از سر گذراندیم و همه چیز را از دست دادیم!

  و تمامی اینها، سیستم استثنائی و مترقی را در وضعیتی ریسک آور و شکننده قرار دادند.

  برای اینکه حداقل از این چهار نقص اساسی که سبب متزلزل بودن سیستم می گردید، به دور ماند، نیاز به تحولات سازندۀ ساختار حاکمیت در سیستم سوسیالیستی- انسان گرا بود، که جوابگوی «خلاقیت زندۀ توده ها» و اهداف اساسی مارکسیسم- ساختمان جامعۀ انسان گرا- باشد.

  تئوری منافع مشخصاً ما را به طرف کدام تغییرات سازنده هدایت می کند؟

  مهمترین اقدام، سازماندهی ارتباط متقابل بیرونی بالا به پائین است که نارسائی های سیستمی هرم حاکمیت را در جوامع با گرایشات سوسیالیستی برطرف می کند. حاکمیت از یک مُدل دست نیافتنی باید به یک فعالیت حرفه ای عادی در سیستم عمومی تقسیم کار تبدیل شود، که وظیفۀ آن صرفاً نقش سازماندهی و برآورد ساختن منافع کلً جامعه است. همچون سایر حرفه های دیگری که  در مقابل مردم نسبت به نتایج فعالیتش مسئولیت مستقیم دارد.

  تئوری منافع به این فاکت مسلّم اشاره می کند که در مرحلۀ ساختمان سوسیالیسم، شعور انسان اهمیت ویژه ای دارد. و.ا.لنین بسیار خوب این را درک می کرد. در گزارش به کنگرۀ دوم سندیکاها در ژانویۀ 1919 در بحبوحۀ جنگ داخلی، ولادیمیر ایلیچ کاملاً آشکارا اشاره کرد که « کارگر هیچوقت از جامعۀ کهنه با دیوار چین جدا نگردیده است و بسیاری از روانشناسی سنتی جامعۀ سرمایه داری در وجود او باقی مانده است. کارگران جامعۀ نوین را می سازند، اما هنوز به انسان های طراز نوین تبدیل نگردیده اند که از کثافت جهان کهنه تمیز شده باشند و هنوز در این کثافت زانو زده اند. باید فقط آرزو کنیم که از این کثافت رهائی یابند. امّا این احمقانه ترین خیال است اگر که  فکر کنیم می توانیم این کار را فوراً انجام دهیم». گذشته از این، در اثر «چه باید کرد»، لنین آگاهی سوسیالیستی توده های کارگر را همچون «تنها زیربنائی که می تواند پیروزی ما را تامین کند» ارزیابی می کند. باید تاکید کرد که این لنینِ ماتریالیست، آگاهی و شعور را «تنها زیر بنا»ی سوسیالیسم می نامد.

  امروزه بسیار در مورد دلایل شکست سوسیالیسم می گویند و می نویسند. کاملاً عادلانه به دگردیسی ترکیب رهبری حزب، خیانت مستقیم، سیاست اقتصادی و اشتباهات دیگر اشاره می کنند. اینها همه کاملاً درست است.

  اما و.ا.لنین بیش از صد سال پیش به ما آموخت که زیر لوای هر پدیده، شعار، فراخوان، بیانیه، ...  همیشه دلیل واقعی حوادث – منافع – پنهان است. منافع شخصی، گروهی یا طبقاطی. لنین با صراحت می گفت: «باید توانست این منافع را تشخیص داد...». به همین دلیل دگردیسی، خیانت، یا به اصطلاح اشتباهات در سیاست اقتصادی – اینها همه معلول هستند، نه علت. علت اولیۀ حوادث روی داده چیز دیگری است – شعور و آگاهی انسان و روانشناسی او. احساسات و اعمال ما اغلب نامشخص و متضاد هستند و نمی توان آنها را فقط با منطق و فرمول های عادی توضیح داد.

  پیروزی اکتبر کبیر در مقیاس بالائی مشروط به برآورد ساختن منافع اکثریت مطلق زحمتکشان(کارگران و دهقانان) و رهائی آنان از ستم و تحقیر رژیم تزاری بود. اما بعد از انقلاب، هر کس به فکر منافع خودش بود، که این منافع همیشه با اهداف والای انقلاب مطابقت نداشت. بودند کسانی که فقط به فکر منافع خود بودند. کسی می خواست صاحب صندلی خود گردد، کسی دیگر صاحب کارگاه، کسی زمیندار بزرگ، کسی دیگر به دنبال امتیازات ویژه، خود را به حاکمیت می چسباند. از جمله از طریق عضویت در حزب کمونیست و ... البته باید گفت که انسان هائی با این منش ها و طرز تفکرها، بسیار فعالتر هستند، متقلب هستند، مستعد دروغگوئی و ... یعنی استعداد این کارها را دارند. هرم قدرت همیشه برای آنها جذاب است. چون که نفوذ به آن امکان برآورده ساختن خودخواهی شخصی آنها را تأمین می کند. اینان که فاقد اصول اخلاقی هستند، معتقدند که «هدف وسیله را توجیه می کند». در نتیجه با هر وسیلۀ رذیلانه و پلیدی تلاش می کنند خود را به حاکمیت برسانند. و اگر جلوی اینها گرفته نشود، به طور اجتناب ناپذیر، این نوع انسان ها به زودی اکثریت را در حاکمیت تشکیل می دهند و تمام این آشغال ها در حزب و به دنبال آن در تمامی ساختار حاکمیت بالا می آیند.

  برای برطرف ساختن این نواقص، باید در اساسِ ساختار حاکمیت و اصولِ اداری  بازسازی ریشه ای انجام شود. یعنی به طور مشخص «سُکان» در دست مردم باشد، نه حاکمیت، و اگر در دست حاکمیت باشد، فقط با حمایت و نظارت آگاهانۀ مردم. حاکمیت باید لز یک گروه صاحب امتیازات ویژه و وسوسه انگیز به یک ارگان اجرائی تبدیل شود که ارادۀ مردم را به اجرا می گذارد. حاکمیت باید همچون یک شغل و حرفۀ عادی باشد که کارِ تخصصی خود را در چهارچوب سیستم تقسیم اجتماعی کار انجام می دهد و جوابگویِ منافع اکثریت مطلق شهروندان و تحت کنترل آنها است.

  حاکمیت باید برای مردم باشد، نه مردم برای حاکمیت!

  حزب به مثابه ارگان سازمان دهنده  در دورۀ تغییرات بنیادی نضج یافته و همچون ارگان مترقی و متحد کننده تمامی نیروهایِ ذینفع در تغییرات بنیادی عمل می کند.

  اما حزب پس از اجرای نقش اساسیِ خود – پیروزی انقلاب پرولتری -  به طور اجتناب ناپذیر دچار تفرقه و مناقشات منافع شخصی و گروهی می گردد. و عناصر فرصت طلب، جاه طلب و بیگانه با ماهیت حزب، در حزب نفوذ می کنند. بخصوص زمانی که حزب غیر از نقش ایدئولوژیکی، سایر وظایف و نقش های دولت را در خود متمرکز می کند. حزب کمونیست اتحاد شوروی از این بیماری صدمات بسیاری دید.

  نارسائی اساسی ساختار حاکمیت در اتحاد شوروی سوسیالیستی تا حد قابل توجهی مربوط به اشکالات سیستم هرم حاکمیت است که از قرن ها قبل به ارث رسیده بود، که عملاً فاقد ارتباط متقابلِ نمایانِ بالا با پائین بود. یعنی نوعی سیستم موازی که مستقیماً در ساختار رسمی هرم حاکمیت حضور داشته باشد و وابسته به آن نباشد(یا مستقل از آن باشد). برای جامعۀ سوسیالیستی یا جامعۀ در حال ساختمان سوسیالیسم همچون سیستمی پیچیده، این نوع ارتباط متقابل اهمیت حیاتی دارد.

  ساختار هرمی حاکمیت دولت را به گروهی فرادست تبدیل کرده بود که از بالا پائینی ها را اداره می کرد. رأس هرم حاکمیت فقط در صورتی مترقی خواهد بود که در صدرِ آن دولتمداری همچون استالین قرار داشته باشد. اما قرار گرفتن او در چنین سیستمی بدون ارتباطِ متقابلِ نمایانِ بالا با پائین، از لحاظ آماری تضمین شده نیست. گذشته از این، چنین سیستمی به شکل قانونمند محکوم به انحطاطِ تدریجی است. به دلیل اینکه در ترکیب آن عناصر بیگانه نفوذ خواهند کرد. به همین دلیل چنین ساختاری برای  حکومت، درستی خود را تائید نکرده است.

  این وضعیت، هم شامل حزب کمونیست شوروی و هم حاکمیت شوراها گردید. بقایای گذشته نه فقط در شعور کارگران، بلکه عملاً در همۀ افراد، مستقل از موقعیت اجتماعی آنان، مانده بود. افرادی از طبقه کارگر و اعضای حزب که در مقامات رهبری قرار گرفتند، دگرگون شدند. با استفاده از امتیازات ویژه، یک «زندگی زیبا» برای خود تأمین کردند. پس از مرگ استالین، این بیماری به سطح عالی رهبری حزب، فرزندان و اقوام آنان سرایت کرد. حاکمیت از امتیازات جدائی ناپذیر است. این از ویژگی های تفکیک ناپذیر آن است. و به همین دلیل افرادِ با اذهان سیاه و مقاصد پلید را به خود جذب می کند. از همین جا گفته اند که «ماهی از سر گَنده گردد، نی ز دُم». باقیماندۀ رهبری و کارکنان هم خارج از این قاعده قرار نمی گیرند. آنها هم طرفِ «سیاه» اذهان خود را نشان خواهند داد. در رفاه زندگی کردن به حسابِ دیگران، ایده آلِ خیلی ها گردید. در نتیجۀ این وضعیت و با فریبِ مردم که «صاحبِ مالکیت» می شوید – این شعار را مردم با هورا استقبال کردند -  توانستند کشور را متلاشی و ثروت آن را بچاپند. مردم صاحبِ مالکیت نشدند. آنهائی صاحب شدند که بازگشت به سرمایه داری را برنامه ریزی کردند. از جمله رهبران سابقِ حزب. مردم دست خالی ماندند. اتحاد شوروی و سوسیالیسم جهانی در نتیجۀ فریب و به بازی گرفتن شعور و اذهانِ مردم و بازی با طرفِ «سیاهِ» آنها فروریخت. از اینجا معلوم می شود که چقدر تربیت انسانِ نوین با شعور و آگاهیِ سوسیالیستی اهمیت داشت. امری که حزب به آن بی اعتنائی کرد. در سوسیالیسم، بدونِ حلِ این مسائل، برقراری دوبارۀ سرمایه داری اجتناب ناپذیر است.

  بهتر آن بود که گفتۀ لنین را عمل می کردیم که «هر آشپزی باید اداره کردن دولت را بیآموزد»، و گسترده تر از خلاقیت توده ها استفاده شود، نه اینکه حاکمیت را غصب کرد و به حسابِ مردم برایِ خود «زندگی زیبا» فراهم کرد.

  بخشِ «سیاهِ» شعورِ بشریت، یعنی طفیلی گری در دنیایِ معاصر تسلط دارد: استثمار انسان به خاطرِ سود و ثروتمند شدن، رشوه خواری و فساد، دزدی و جنایات به خاطرِ «زندگیِ زیبا»، نابودی بسیاری از کشورها به خاطر تصاحبِ بازار و منابع و ثروت هایِ طبیعی آنها، استثمار وحشیانۀ طبیعت که زمینۀ نابودیِ جانداران از جمله خودِ بشریت را به همراه خواهد داشت فقط به خاطر ثروتمند شدن است. ثروت و منابع هنگفتی در راه هرچه مدرن تر کردنِ سلاح های کشتارِ جمعی مصرف می شود، آن هم برای همین هدف. رشد و گسترشِ باورنکردنی ابزار تحمیقِ توده های مردم، همچنین، در خدمتِ همین اهداف و دفاع از منافع سلطه گران و حکومت ها است.

  البته مطالب قید شده توانِ جواب به همۀ سئوالاتی را ندارد که در شرایط  ساختمانِ سوسیالیسم پیش می آید. این فقط روشن ساختنِ برخی از مشکلاتی است که سازندگان جامعۀ نوین به طورِ اجتناب ناپذیر با آنها برخورد می کنند. تدابیر غلبه بر این مشکلات، این کاملاً بحث دیگری است که جواب آن از لحاظ تئوریک فوق العاده پیچیده است.  

  مترجم: ر.ح. بازیار

برگرفته از سایت «روسو» دانشمندان روسیه با گرایشات سوسیالیستی 17 سپتامبر سال 2020

منبع: https://csruso.ru/disputklub/o-nashem-otnoshenii-k-teorii-interesov-r-krupysheva-disputklub/

 

Go Back

Comment